تبليغاتX
نیمه گمشده ام
این روز ها روزهای خسته کننده ای شده.امروزداشتم به فهرست دوستای وبلاگیم نگاه میکردم وقتی دقت کردم دیدم پست خیلی از بچه ها کم شده اخه فکر میکردم فقط خودمم که حال و حوصله ندارم اما مثل اینکه یه جورایی اپیدمی شده.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:16 توسط منیره |

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسير و ناتوان يگذار و بگذر

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلي چون لاله بي داغ غمت نيست

بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر

مزا با يك جهان اندوه جان سوز

تو اي نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمي را كه مفتوت رخت بود

كنون گهر فشان بگذار و بگذر

درافتادم به گرداب غم عشق

مرا در اين ميان بگذار و بگذر

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

تو اي نامهربان بگذار و بگذر

اسير و ناتوان بگذار و بگذر

مرا آتش فشان بگذار و بگذر

...

 

شعر از حميد مصداق

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 14:3 توسط منیره |

دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »

فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:38 توسط منیره |

سال نو مبارک البته با کلی تاخیر

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط منیره |

 

بعد از پست قبل یکی از دوستان پرسید(یعنی شما حاضرین این هوای محشره ابری و بارونی و برفی را بدین و هوای آفتابی بگیرین؟؟)  و این بهانه شد برای این پست چون یادم اومد هر وقت اینو میگم خیلی از دوستام تقریبا همین جمله رو میگن .منم کا ملا قاطع میگم چرا که نه .زمستون فقط پشت قاب پنجره قشنگه  البته گاهی زیر برف راه رفتنم  قشنگه .بعضی کارها مثل کوه نوردی  بخصوص رو کوههای اطراف تهرانم قشنگه .  به قول بچه ها دونفره زیره  بارون قدم زدنم  قشنگه  ولی  من عاشق بهارم .چون سر سبزو با طراوته.وقتی آدم  بخصوص تو روزهای اول بهار با صدای خوندن گنجشکها  چشماش رو باز میکنه و یه شورو حال خاصی احساس میکنه که هیج جای دیگه سال نمیشه دیدش.آدم همین طوری خوشحاله .مسته مست و دنبال هیچ دلیلی برای خوشحال بودن نیست. آدم دوست داره عمیقا نفس بکشه و سینش رو و پر اکسیژن کنه.

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:17 توسط منیره |

عجب فصلی بود این زمستون ُهر چی ثبت نام و آزمون و کلاس و همایش و غیره وغیره غیره بود انگار باید تو همین فصل برگزار می شد .حسابی خسته کننده و پر استرس .البته اینم بماند که با اینکه داره تموم میشه ولی حالا حالاها اثراتش باقیه .ولی خب کم کم داره بهار می یاد .وای که دلم بدجورهواش و کرده

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:35 توسط منیره |

 

گاهی آدم اونقدر دلش پر  و اونقدر حرف واسه گفتن داره که تا قلم و کاغذو بر می داره و می خواد بنویسه هیچی واسه نوشتن جاری نمی شه....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:31 توسط منیره |

 

 


"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود

که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:1 توسط منیره |

 

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اونی  كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

لطفا این  رو به هر کسی که دوستش دارین بفرستین شاید او ن رو بتونیم پیدا کنیم!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:32 توسط منیره |

 

 

آهسته آهسته قدم برمی داشت

در ظاهر آرام و سبک بال و در درون پر خروش

تنها ودر تنهایی خود  مهربان

تنها و در تنهایی خود مغرور

تنها و در تنهایی خود دل شکسته وپرنیاز

آهسته آهسته قدم برمی داشت

بر لبش مهر سکوت و در دل فریاد

نگاه خود را بر آسمان می دوزد

به ریزش برگهای پاییزی چشم می دوزد

و همچون رو زهای عمر آنها را زیر پا می نهد

و باز پاییزی از پاییز های عمر در گذر است

آری و باز انتظار رسیدن بهاری دیگر

 امادیگر نه توان رفتن است ونه حس ماندن

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:21 توسط منیره |